تبليغاتX
نگارش در تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 توسط بسیجی گمنام
گفتم نرو! خندید و رفت...

سردارشهید حاج جوادعلی تباردراردیبهشت ماه سال 1332درشهر کاشان متولد شد. تحصیلات ابتدائی رادرهمین شهرپشت سرگذاشت امابه دلیل مشکلات خانوادگی ومحرومیت ازادامه تحصیل بازماند ومشغول به کارشدوتا سال 1356درشرکت نساجی کاشان به کار خود ادامه دادتا اینکه بااوج گیری مبارزات مردمی همگام با دیگراقشارجامعه به مبارزه علیه رژیم ستم شاهی پرداخت تاجائی که به خاطراین فعالیتها ازسوی مامورین رژیم تحت تعقیب قرارگرفت ومجبوربه ترک محل کارگردید. علی تبارپس از پیروزی انقلاب اسلامی وبا آغاز غائله کردستان به این منطقه رفت ودر طی جنگ تحمیلی نیز در جبهه های جنوب وغرب کشورحضورچشم گیری داشت. اوبخاطرعلاقه ای که به خدمت به مردم محروم ایلام داشت طی سالهای 1361تا1365درلشکر 11امیرالمومنین(ع)ایلام فعالیتهای چشم گیری داشت به طوری که همه رزمندگان این استان اورامی شناختند. علی تباردرادامه جنگ ودرسالهای 1366تا1368مسئول طرح عملیات قرارگاه نجف بودوازسال1369تا1371به خاطرحساسیت شرایط در این استان ازسوی فرمانده کل سپاه به عنوان فرمانده لشگر11امیرالمومنین(ع) منصوب شد ودرطی سالهای 1372تا1373دوره فرماندهی وستاد را سپری کردو پس از آن با توجه به ماموریت لشکر 14امام حسین(ع)درشمال غرب به عنوان فرمانده تیپ یکم ثارالله این لشکردرمبارزه باعناصرضد انقلاب واشرارنقش مهمی ایفا کرد. سردار علی تبار در سالهای 1376تا1378به عنوان فرمانده تیپ سوم لشکر 14 امام حسین (ع)منشا خدمات شایانی در شهرستان کاشان شد که نمونه بارز آنها تلاش برای بر گزاری کنگره سردان و شهدای این شهر بود. وی ازسال 1380باتشدید نار احتی های جسمی ناشی ازعوارض شیمیائی به کرات در  بیمارستان بستری می شد تااینکه بالاخره درنیمه شب پنج شنبه 26/7/1386پس از سال هامجاهدت وتلاش وتحمل درد ورنج به خیل عاشورائیان پیوست.

 یادش گرامی وجاودانه باد.

نگارش در تاريخ دوشنبه هفتم شهریور 1390 توسط بسیجی گمنام

خدايا مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار بده در نظر

 

من مرگ غير شهادت ننگ است .

نگارش در تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 توسط بسیجی گمنام

3/1/1386 امروزهوش وحواسم کاملا درجای دیگر پر میزد واصلادرخودم نبودم مرتب فکرخانواده های بی سرپرست مخصوصا فرزندان شهدای دهلران دره شهرآبدانان وایلام بودم واینکه دراین ایام تعطیل آنان چه می کنندوبه آنهاچه می گذرد؟وهمواره چهره درخشان ومعنوی شهدادرنظرم مجسم است مخصوصا شهدای عزیز وگرانقدرحاج احمدکاظمی حاج غلامرضایزدانی حاج سعیدمهتدی حنیف وآذین پور.

10/1/1386الحمدلله روزخوبی داشتم مراقب اعمالم بودم انشاالله خداوندعاقبت همه ماراختم به خیرکند .

26/1/1386چندروزاست که بدنم ضعف شدیدی داردومرتب تمایل به خوابیدن دارم استخوان سینه وپهلوهایم دردداردوکف پاهایم حالت سرشده ودردتوام باسوزش درقسمت ساق ومچ پاهاآزارم میدهداگربخوابم تمام پشت یا پهلوهایم دردمی گیردواگرسرپاباشم ضعف جسمی ومحدودیت دردید   چشمهایم دارم اما ناراحت نیستم وهمه راازلطف خدامی دانم وخوشحالم که چنین وضعی رابرایم مقدرفرمودوامیدوارم که هرگزازلطف وبخشش اومحروم نباشم وعاقبتم به خیرباشد.

16/3/1386خیلی دلتنگ شده ام آنقدرکه تمام دردهایم فراموش میشوداماهیچ وقت ناامیدازلطف خدانیستم وهمواره بایادوذکرخدادلم آرام می گیردوازپیشگاه حق تعالی سلامتی سعادت وتوفیق همه جوانهای مومن رامسالت دارم.

21/3/1386امروزحال خوبی داشتم وتحمل دردها برایم راحت تربودوازخلوت خودم راضی بودم انشاالله حق تعالی ازگناهانم درگذردازدرگاه اودرخواست عفومی کنم.

12/8/1385دردشدیدی درتمام بدنم دارم اماهرچه دردوناراحتی عصبی ام شدت می گیرد به لطف خداصبرواستقامتم نیزبیشترمیشودالحمدلله الحمدلله.

21/8/1385طی این چندسال که زمین گیرشده ام هیچ گله وشکایتی ندارم وحتی خوشحالم چون تمام کارهای توازروی حکمت وصلاح بندگان می باشدهر چقدردردم دادی قبل ازآن صبرهم دادی پس مرایاری فرماتاهمواره قدرشناس تمام خوبیها والطاف  بی کران توباشم انشا الله.

30/8/1385هرروزکه ازعمرم میگذردچیزهای جدیدی می بینم ویامیشنوم ازدوگانگی آدمهادین فروشی خیلی ها بی تقوایی بعضی هامصلحت اندیشی وسازش کاری وخلاصه تظاهربه دین داری ومسلمانی ازکسانی که اصلاانتظارندار ی وحتی فکرش راهم نمی کردی واماصداقت سادگی تواضع وفروتنی درکسانی که به ظاهرازخیلی آدمهاعقب مانده اند وآخربایدگفت خدایاپناه می برم به تویارب العالمین  

خادم شهدا ج ع(جواد علی تبار)

نگارش در تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 توسط بسیجی گمنام

آیانمازهارا اول وقت و حتی الامکان به جماعت می خوانم؟ بله به غیراز مواقع اضطراری مانند عملیات یا گشت وشناسایی بقیه رابه جماعت حال دو نفر باشیم یابیشتر و حتماتعقیبات رابه جا می آوریم.

هفته ای چند شب نماز شب می خوانم؟تقریبامی خوانم.

دعا ی کمیل دربین ما چگونه اجرا می شود؟دعای کمیل ودیگردعاهامرتب وباشورحال خاصی اجرامی شودوحتمابانوحه وسینه زنی همراه است وتقریباطولانی می باشد.

به چه دعاهایی بیشتر علاقه داشته وتداوم درخواندن آنهادارم؟ به دعاهای توسل- کمیل-مناجات شعبانیه-زیارت عاشورا-دعای فرج-علاقه خواصی دار م وهمچنین روضه خوانی وسینه زنی.

راجع به امام امت چه احساسی دارم؟امام راازجانم که بهترین دارایی ام هست دوست دارم وحاضرم تاآخرین لحظه عمرم باهرمشکلات وسختی درگیر باشم ولی یک موازسر امام کم نشودچون اونماینده امام زمان (عج )وبنده خاص درگاه خداست وبه حق امید محرومین.

درجبهه به چه حقایقی پی بردم که مرادرشناخت عمیق تراسلام یاری می نماید؟درجبهه به حقیقت قرآن ایمان وایثارومخصوصا خداپی برده ودرعین دگرگونی چنان ایجاد کردکه ازهمه چی گذشته واگر چیزی راهم بخواهم بخاطرخدا می خواهم وانشاالله که معبود یکتا توفیق بندگی وعبادت برای اورابه مااعطا کندانشاالله. 

درچه تاریخ وساعتی در جبهه ازکلیه گناهانم توبه کردم وچه عهدهایی باخدای خود بستم؟درجبهه برایم اتفاق زیاد بوده ولی مواقعی که ازگناهانم توبه کردم فقط دردعاها بوده که آنهم حال عجیبی بوده ومثلادرفلان روزیاشب دعای توسل داشتیم ویکی ازشهداءوارد مجلس دعا شده وباچند نفرسخن گفته وقتی بقیه این رازرا فهمیدن آن وقت بود که ساعتها در حال گریه ودعا از خداطلب گناه وتوفیق عبادت وشهادت نمودیم.

اصولابر نامه های نوحه وروضه خوانی تا چه اندازه درشما جهت بیشترآماده شدن برای روبروشدن بادشمنان اسلام موثر بوده است و کلا نقش آنها در جنگ وپیروزی تا چه اندازه موثراست؟نقش نوحه وسینه زنی درطول جنگ زیاد بوده وحتی بااطمینان می توانم بگویم اگرنوحه وروضه ودعا درجبهه نبودهمان روزهای اول ماشکست می خوردیم وهمین دعا ونوحه خوانی هاست که هرروز پیروزی به نفع اسلام می آورد وسیل عاشق به جبهه زیادترمی شود نقش عمده همین ها بوده ورهبری امام و روحانیت.

درجبهه چه احساسی نسبت به خانواده وفرزندان ومایملک خود دارم ؟هروقت بیاد فرزندانم بیفتم فوری به سرگذشت مسلمینی ازصدراسلام گرفته به آنان نظری می کنم وبلافاصله آن فراموشم می شود واگرمقدارکمی هم به آنها علاقه داشته باشم فقط بخاطراسلام است که راجع به خانواده سفارش کرده وخشنودی خدا درآنست ولی مایملک رااز کودکی دوست نداشته وند ارم ونخواهم داشت.

ازدیدن کمکهای بی دریغ امت اسلامی چه احساسی پیدا می کنم؟احساس شرم دارم که درروز قیامت جواب آنها راچه خواهم داد که شهیدداده معلول داده اسیرداد ه وفرزندی در جبهه دار د ولی ازنان شبش کم کرده وبه جبهه می فرستد.

چندتن ازهمراهان اعزامیم به شهادت رسیدند و نسبت به آنها چه احساسی دارم ؟خیلی زیاد شهید شده اندوبه حال خودغصه می خورم وبه آنها غبطه چون خودرا ساختند ورفتند ولی من نتوانستم خودراآماده کنم تا به مهمانی الله بروم.

چه خصوصیات (اعتقادی-اخلاقی و...)در من بوده است که به افتخارشرکت درجنگ علیه کافر صدامی نائل شده ام؟ معتقدبه ولایت فقیه وعاشق روحانیت ولی چون مقداری کمی حدود یک سال ازعمرم رابه دوری ازآنها گذراندم بیشتر بخاطر آن به جبهه رفتم که بتوانم جای خالی این یک سال راپرکرده وبلکه بیشتربتوان آماده خدمت به اسلام بشوم.

انگیزه من از آمدن به جبهه های نبرد حق علیه باطل چه بوده است؟ساختن وآماده شدن خود جهت خدمت به اسلام وانقلاب بریدن از تمام بندهای مادی وپیوستن بیشتربه معنویت بلندبادنامشان که رابطه خاک وخدا راحفظ کر ده وجان خویش راظرف نزول امداد غیبی ساخته بودند.
نگارش در تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 توسط بسیجی گمنام

              در وصف شهید علی تبار

شدعاقبت شهیدولایت علی تبار                    آن کس که داشت ازعلی وآل اوتبار

رفت آنکه بودمظهرایمان ومعرفت               رفت آنکه بودپیروقرآن وهشت وچهار

درراه دین شهیدشدآن مردکم نظیر                مردی که بودجبهه ی حق راطلایه دار

پیوسته بودپیرورهبرزجان ودل                   جان رانموددرره جانان خودنثار

درماه مهرمهرولاداشت چون به دل               نوشیدشهدناب شهادت به افتخار

سردارنوربودونبودش زشب هراس               جاویدنام اوست به دیوان روزگار

جانبازبی نظیرکه درصبرشهره بود               همواره داشت برلب خودشکرکردگار

تازنده بودداشت به دل پرتوامید                    بایاددوست داشت دراین سالهاقرار

فرمانده ای که لرزه براندام شب فکند             چون شیرشرزه بودبه میدان کارزار

چون لاله خوردخون جگرآن شهیدعشق           شدعاقبت به جانب فردوس رهسپار

یادش بخیرشب شکن جبهه های نور               آثاراوست تاکه جهان است یادگار

دروصف دوست صائم کاشان سروده است         شدعاقبت شهیدولایت علی تبار

                                سید علی اصغر صائم کاشانی

نگارش در تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 توسط بسیجی گمنام

درغروب سردوغمبار  و شفق گون شب سیدالایام ودرآخرین لحظات پنج شنبه ای سرخ که قرار بود به جمعه ای سبز متصل شود روح بلند ومطهر یکی دیگر ازبازماندگان راهیان نورازفقس تنگتن رها شد وتااوج پر کشیدای کاش می شد که چنین مظلومانه پر نمی کشید ای عزیزکاش می توانستیم مرهمی باشیم بردردهایت ولبخند دلربای توتسلایی بر خاطر پر یشانمان ای کاش می شد اما پدرجان به تو حق می دهیم که عزم سفر نمایی وعاشق پروازباشی زیراپرنده ای که لذت پرواز در آسمان راچشیده باشد واز بد روزگار اسیر دام قفس شده باشدبیشتراز آن پرنده ای که تاچشم گشوده دنیا رااز پشت میله های ایستاده درفراسوی چشمش دیده زجر خواهد کشید چر ا که او می داند بال زدن دراوج آبی بیکران چه لذ تی دارد وهمسوشدن باخورشید چه حال وهوایی وتومی دانستی ومن هم…

  تو می دانستی آنها که پریدند وبال گشودندبه چه فیضی نائل شدند ومن می دانم معنی نگاه های خیره ات راروی درودیوار این قفس تو می دانستی صاحب بال بودن اما فرصت پرزدن نداشتن چه غم بزرگی است ومن می دانم موجی که ازپس چشمان ترت اوج می گرفت وازگوشه چشمت آرام آرام روی گونه ی زردت می غلتیدازکدامین غم سرچشمه می گیرد تو می دانستی ومن هم ومگر می توانم شیر بیشه رادردام وعقاب آسمان رادربند کشید ونگه داشت وسرانجام تورفتی ومعلوم هم بود که می روی تورفتی چون رسمش همین است چون هجرت سرانجام هر مرغ مهاجر است چون پرنده رفتنی است تو رفتی وچه خوش بال گشودی ای پدر که رفتنت عین تولدی دوباره است و پروازت رها شدن است از بند وآغاز اوجی هماره اوجی که دیگر آن راپایانی نیست تورفتی در یکی اززیباترین وبرتر ین شبهای خدا وما تا صبح با زمزمه ملکوتی زیارت عاشورا و قران که خود تعلیممان داده بودی وباجسم وجانت عجین بودگرد پیکر مطهرت گرم زمزمه ونوابودیم وتا طلوع سپیده آخرین لحظات با توبودن راتاسپری می کردیم وصبح روز وداع آخرین بازهم  همان نوا وزمزمه های ملکوتی امااینبار  تنها مانبودیم که خیل عاشقان ویاران و دوستانت باقلب هایی خسته واز حنجره هایی زخمی وبا بغض  هایی شکسته هم ناله ما شده بودند وچه عاشقانه با اشک چشم همچون مرغی که ازدرون قفس چشم به پروازپرندهای در آسمان دارد باحسرت وتمنابال زدنت رانظاره گر بودند وبعد تو بردوش آنها که نه تو خودآنها رامی کشیدی به همراه خودت تا وعده گاه یار ومیعادگاه عاشقان دلدلر پدرجانپرزدنت راکه سرآغاز فصل رویشت در بهار  سبزی دیگر است راتبر یک می گوییم واز جانب خود ودیگر اعضای خانواده از همراهی وهمدلی تمام یاران و همراهان گر امی که در تمام مراحل عروجت همپای دل وهمراهمان بودند ودمی باماندگارایشان مارا با غم تنهاییمان تنها نگذاشتند صمیمانه تشکر و قدر دانی می نماییم.

نگارش در تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 توسط بسیجی گمنام

ازوقتی که یادم می آید ودرخاطرم هست تاقبل ازرفتن به غرب کشور خیلی کم پدر رامی دیدیم بیشتر درمناطق جنگی حضور داشتندوزمانی که به مرخصی می آمدند ازبس ایشان راندیده بودیم برخوردمان با پدر مانند میهمان بود تا می خواستیم کم کم باپدر انس بگیریم وبه ایشان عادت کنیم دوباره عازم جبهه می شدندتا اینکه درمهرماه 65به پیشنهاد پدر وموافقت مادرم ما هم همراه ایشان به باختران (کرمانشاه)رفتیم سه سال درباختران ودو سال درایلام زند گی کردیم یادم هست که در شروع هرسال تحصیلی به دلیل جابه جاشدن های مکرر مدتی از درس ومدرسه عقب می ماندیم باوجود اینکه همراه پدر بودیم باز هم ایشان رازیاد نمی دیدیم خیلی به کارشان اهمیت می دادند وعشقشان حضوردر جبهه و بودن در کنار رزمندگان بودیک شب پدرنگران به خانه آمد وتعریف کردکه یکی ازنیروهایشان هنگام زدن خاکریز در حالی که روی بلدوزر بوده براثر اصابت ترکش گلوله تانک به سرش به شدت مجروح شده ونصف سرش رفته است اوپنج فرزند دارد تا آخر شب نگران بود نمازخواند دعا کرد ودائم درتماس بود وجویای احوال ایشان تااینکه آخر شب به پدراطلاع دادندکه شهید شد وپدرم ازشدت ناراحتی به اتاقش رفت ودررابست زمانی که درباختران بودیم یک بارکه قراربودبه کاشان بیائیم وسیله ای برای آمدن فراهم نشد پدرم هم در موقعیتی نبود که همراه ما بیاید قراربراین شد که ماباماشین حاج آقا دانشیار وهمراه راننده ی ایشان که سربازی بود به نام آقای عزیزی به کاشان بیائیم آقای عزیزی مارا رساند درراه هم با برادرانم که در جلوبودند خیلی شوخی می کرد وبرای آنها می گفت که 2تا بچه دارم و2ماه ازخدمتم مانده است ما رارساند وبرگشت به باختران مامدتی درکاشان ماندیم وقتی بر گشتیم خبر شهاد ت آقای عزیزی رابه مادادند خیلی ناراحت کننده بود مخصوصاوقتی که برای عرض تسلیت به منزل ایشان که دریکی از روستاهای نزدیک همدان بودرفتیم یک زندگی روستایی ساده داشت عزیزی سومین شهید روستایشان بود درزندگی جز در مراسم عزاداری سید الشهدا وشبهای قدر وقت دیگری گریه پدرم را ندیده بودم زمانی که مردم  روستامجبورشدند قبرر یکی ازشهدای روستایشان را که خراب شده بود برای تعمیر بازکنندباجنازه سالم آن شهید وخون تازه در  زیر پیکر آن شهید مواجه شدند دراین هنگام به صورت پدرم نگاه کردم دیدم با چفیه مشکی که روی شانه هایش بود اشکهایش را پاک کردچند سال پیش هم در هفته دفاع مقدس از تلویزیون فیلم ستارگان خاک در رابطه باهمین موضوع پخش شد  

نگارش در تاريخ چهارشنبه نهم شهریور 1390 توسط بسیجی گمنام

خداوندا

توراشکر گزارم که این سالهاوماه های آخر عمرمرااین چنین مقدرفرمودی تا توانائی خطا وگناه نداشته باشم. وبه دلیل شرایط جسمی ام همواره درخلوت باشم تاچشم ها گوشها وزبانم کمتر دچار انحراف ومعصیت بشوند. نمی دانم باچه زبانی وباچه حالی ازتوشاکر وسپاسگزارباشم. هرچقدر درد دارم وناامیدی پزشکان معالج را می بینم بی نهایت خوشحال می شوم چون خودم را درراه وصال تو می بینم پس کمکم کن تاضعف مرانگیرد وشیطان نفس مرانفریبد وغرور مرا گمراه نکند وریامرانابودنسازد تا لحظه دیدار فرا رسد.

به حق محمد وآل محمد (ص) 

قالب وبلاگ